X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 05:28 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : بندرعباسی

عنوان : قصه


یکی بود و یکی نبود .زیر آسمون این شهر 40تا آدم با هم تو یه مجموعه کار می کردند ویکی از  

 

این آدما یه جورایی به یه جا هایی وصل بود خلاصه آدم بزرگای قصه ما هواشو داشتند .رو سرش قسم می خوردن.و اونم همیشه با تملق و چاپلوسی کارشو پیش می برد .بیشترین آسیبو به مجموعه می رسوند اما آدم بزرگه دفاع می کرد ازش و هر کی که اعتراض می کرد می گفت مگه شما با این آدم مشکل دارین ؟ آدم بزرگه چشماشو رو حقایق بسته بود و این بود که یه نفر یه طرف بود و طرف دیگه 39 نفر . مجموعه داشت به همه می ریخت و 39 نفر دیگه خسته شده بودن . هیشکی حق نداشت بگه چرا اون یه نفر ؟ اون یه نفر یه خط قرمز بود .نباید ازش عبور می کردی . این شد که کم کم سکوت همه جا رو فرا گرفت چون دیگه حرف زدن فایده نداشت . همه بی انگیزه شدندو بعد از مدتی وقتی آدم بزرگه چشماشو باز کرد همه رفته بودندو اون مونده بود و حوضشو و یه عمر پشیمونی که دیگه فایده نداشت. 

 این یه نمونه کوچیک از چیزایی که تو شهر مون داره رخ می ده و همه خیلی راحت می گذرند.اینا مشتیه نمونه خروار که با روشهای نادرست تیشه به ریشه سیستم ها می زنند.