X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1390 در ساعت 10:04 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : بندرعباسی

عنوان : حاکم شهری که مرغابی بود .........بر سر مردم آن شهر چه ها بود


در روزگار قدیم در دامنه کوهی آب بود و آبادانی . 

مردمی بودند پاک و ساده دل .

روزگار را می گذرانیدند با حمد و ثنای پروردگار.

همه دلخوش و امیدوار 

تا اینکه در روزی از روزها 

به فکر افتادند که برای خود حاکمی برگزینند

و از قضای روزگار و اقبال بلند قرعه بنام مرغابی افتاد

مرغابی که در خواب هم نمی دید حاکم شود

سر از پا نمی شناخت و بر مسند قدرت تکیه زد

مرغابی که در زندگی خود به جز آّب چیزی ندیده بود خود را گم کرد و خرده فرمایشات آغاز کرد

کم کم عر صه را بر مردمان دلخوش و ساده دل تنگ کرد

حاکمی بود مکار و اهل تزویر و ریا

روزگار مردم آن آبادی را کرد سیاه 

دیگر دل خوشی نبود

دیگر گله ای نبود 

اگر هم بود حوصله ای نبود

آری حاکم شهری که مرغابی بود .....بر سر مردم آن شهر چه ها بود